پیرنگ در فیلم نامه
انواع پیرنگ در فیلمنامه (شاهپیرنگ، خردهپیرنگ، ضدپیرنگ)
پیرنگ چیست؟
پیش از برشمردن انواع پیرنگ در فیلم نامه، بیایید ببینیم اصلاً پیرنگ چیست؟
پیرنگ یا طرح یا پلات همان چیزی است که ارسطو در کتاب پوئتیک (بوطیقا – فن شعر) آن را برتر از تمام عناصر ششگانهی شعر یا تراژدی یا نمایش عنوان کرده، الگویی است برای انتخاب و چینش دیگر عناصر داستان.
پیرنگ در فیلم نامه به عنوان الگویی مهم برای ایجاد داستان و روایت آن بکار میرود. پیرنگ به ویژگیهایی از داستان و شخصیتها اشاره دارد و توضیح میدهد که چرا این ویژگیها وجود دارند و چرا داستان به این شکل روایت میشود. برای شکلگیری پیرنگ در فیلمنامه، باید به سوالاتی مانند
- چه چیزهایی انتخاب شود؟
- به چه ترتیبی در داستان (فیلمنامه، نمایشنامه، داستان) قرار بگیرند؟

عناصر پیرنگ در فیلمنامه شامل چندین عامل میشوند. برای مثال، پیرنگ میتواند تشریح کند که چرا شخصیتی خاص در داستان وجود دارد و چه ویژگیهایی آن شخصیت را متمایز میکند. همچنین پیرنگ میتواند بررسی کند که چرا داستان از یک زاویهی دید خاص روایت میشود و چرا لحن داستان به چه شکلی است. همچنین پیرنگ میتواند توضیح دهد که چرا داستان در یک زمان و محل خاص اتفاق میافتد و چرا این موضوع برای داستان مهم است یا سوالاتی چون
- چرا این شخصیت خاص؟
- چرا این سن را دارد؟
- چرا این شکلی است؟
- چرا این زاویهی دید؟
- چرا کل داستان در یک روز اتفاق میافتد؟ نمیتواند بیشتر طول بکشد؟
- چرا لحن این داستان طنزگونه است؟ بهتر نبود که لحنی گرمتر یا جدیتر میداشت؟
در فیلمنامه، برخورد با عنصر پیرنگ به دو گونه است: دارای پیرنگ و بدون پیرنگ. فیلمنامههای دارای پیرنگ، شامل سه نوع شاهپیرنگ (کلاسیک)، خردهپیرنگ (مینیمالیسم) و ضدپیرنگ (ضد ساختار) هستند.
در شاهپیرنگ، داستان با الگوهای قدیمی و مألوف روایت میشود، در حالی که در خردهپیرنگ از الگوهای جدید و متفاوت استفاده میشود و در ضدپیرنگ، تمرکز بر هویت فردی و شخصیتهای پیچیده تر متمرکز است
تفاوت پلات (پیرنگ ) و استوری ( داستان )
پلات (پیرنگ ) و استوری ( داستان ) دو مفهوم مهم در ساخت فیلم و نوشتن داستان هستند. هر دو به داستان ارتباط دارند، اما هر کدام به نحوی متفاوت به داستان نگریسته و درک و فهم آن را برای مخاطب تسهیل میکنند.
پلات، به صورت خلاصهای از اتفاقات و رویدادهایی است که در داستان رخ میدهد. در واقع، پلات به ترتیب زمانی و اتفاقات اصلی داستان مربوط میشود. پلات باید به نحوی باشد که مخاطب را به خود جذب کند و او را به روایت داستان علاقهمند کند. پلات معمولاً شامل سه بخش اصلی است؛ معرفی شخصیتها و مکان، رویدادها و اتفاقات اصلی داستان و نتیجهگیری و پایان داستان.
استوری، به مجموعه از رویدادها، اتفاقات و شخصیتهای داستان اشاره دارد که به هم یکپارچه میشوند و داستان را شکل میدهند. استوری شامل اطلاعات جزئیتری در مورد شخصیتها، محیط و تاریخچه داستان است. استوری به نوعی شخصیتها و محیط داستان را حتی در خارج از پلات نشان میدهد. به عبارت دیگر، پلات به چه اتفاقاتی در داستان میافتد میپردازد، در حالی که استوری به چرایی و چگونگی رخ دادن این اتفاقات میپردازد.
به طور کلی، پلات به عنوان چهره داستان شناخته میشود و استوری به عنوان روح داستان به شمار میرود. در نوشتن داستان یا ساخت فیلم، باید هر دو عنصر پلات و استوری به نحوی تعامل پیدا کنند تا داستان جذاب و متعادلی شکل بگیرد.

شاهپیرنگ (پیرنگ کلاسیک):
همان شکل کلاسیک و عمومی پیرنگ است. همانی که از اولین داستانها (به طور کلی ادبیات داستانی) بوده و هنوز هم از دیگر انواع پیرنگ بیشتر عمومیت دارد. بهترین فیلمهای تاریخ سینما از این الگو یا پیرنگ تبعیت کردهاند. این نوع پیرنگ شکل کامل و جامع پیرنگ است. همه چیز را در حد اعلا دارد.
برای نمونه: پدرخوانده، ارباب حلقهها، کازابلانکا، همشهری کین، اینتر استلار (بینستارهای) و خیلیهای دیگر.
به طور کلی، پیرنگ در فیلمنامه، به عنوان یک الگوی مهم برای شکل دادن به داستان و روایت آن استفاده میشود و میتواند به تولید داستانهای قابل توجه و بازتابی قوی از جوامع و فرهنگها کمک کند
خردهپیرنگ (مینیمالیسم):
در خردهپیرنگ نویسنده کاملا پیرنگ کلاسیک یا شاهپیرنگ را کنار نمیگذارد، بلکه آن را تحلیل میبرد. یعنی خصوصیات پررنگ آن را کمرنگ یا کوچک و فشرده میکند.
خردهپیرنگ به معنی نبودِ پیرنگ نیست، بلکه نوعی سادهسازی آن است. اما برای حفظ مخاطب مقداری از عناصر پیرنگ کلاسیک را نیز با خود دارد.
این نوع پیرنگ نسبت به نوع کلاسیک عمومیت کمتری دارد، اما از نوع سوم یعنی ضدپیرنگ نمایندگان بیشتری در تاریخ سینما و ادبیات دارد. فیلمهایی چون: ایثار، نانوک شمالی، توتفرنگیهای وحشی، مصائب ژاندارک و…
خردهپیرنگ یا مینیمالیسم (Minimalism) در فیلمنامه، یکی از سبکهای روایی است که بر خلاف شاهپیرنگ (Classicism)، از الگوهای جدید و متفاوت استفاده میکند. در این سبک، داستان به صورت ساده و با کاستی از جزئیات غیرضروری و توصیفات بیش از حد، روایت میشود و بیشتر بر تصویرسازی و نمایش سکانسها تمرکز دارد.
در خردهپیرنگ، معمولاً از فضاهای باز و طبیعت استفاده میشود و داستان به صورت کمحجم و محدود در زمان و مکان روایت میشود. علاوه بر این، شخصیتها و رویدادهای داستان به صورت ساده و معمولی نشان داده میشوند و هیجانات و دردسرهای بزرگ نقش کمتری در داستان دارند.
خردهپیرنگ اغلب در فیلمهای مستقل و دراماتیک به کار میرود و به دلیل بسیاری از ویژگیهایش، شاید برای برخی از بینندگان باورکردنیتر به نظر بیاید. این سبک در فیلمهایی مانند “زندگی زیباست” (It’s a Beautiful Life) و “درخت زندگی” (The Tree of Life) به کار رفته است.
در کل، خردهپیرنگ یک سبک روایی است که بر خلاف شاهپیرنگ، بیشتر بر تصویرسازی و نمایش ساده و کم حجم داستان تمرکز دارد و به دلیل سادگی و کمتر بودن جزئیات، میتواند برای برخی از بینندگان جذابیت ویژهای داشته باشد..
ضدپیرنگ (ضدساختار):
ضدپیرنگ، معادل سینمایی ضدرمان یا رمان نو یا تئاتر پوچ در ادبیات و تئاتر است. ضدپیرنگ نه مثل خردهپیرنگ، شکل تقلیلیافتهی پیرنگ کلاسیک، بلکه معکوسشدهی آن است.
در ضدساختار یا ضدپیرنگ، نویسنده به جای کمگویی و اختصار، به مبالغه و پرگویی روی میآورد.
ضدپیرنگ یا ضدساختار (Anti-Structuralism) در فیلمنامه، سبکی است که بر خلاف شاهپیرنگ و خردهپیرنگ، به هویت فردی و شخصیتهای پیچیدهتر تمرکز دارد. در این سبک، داستان به صورت غیرخطی و با استفاده از فلش بک و فلش فوروارد، روایت میشود و بیشتر بر تجربیات شخصی شخصیتها تمرکز دارد.
در ضدپیرنگ، داستان به صورت غیرخطی و با پرشهای زمانی متعدد روایت میشود و شخصیتها و رویدادهای داستان به صورت پراکنده و غیرمنظم نشان داده میشوند. این سبک از فیلمنامه، اغلب برای نمایش تجربیات شخصی شخصیتها و روایت داستان از زوایای مختلف استفاده میشود. برای مثال، یک رویداد مهم در داستان ممکن است از زاویهی شخصیت اصلی و همچنین شخصیتهای فرعی نشان داده شود و در نهایت تصویر کلی داستان تشکیل شود.
در فیلمهای ضدپیرنگ، معمولاً از انیمیشن، تصاویر نوشتهشده، موسیقی و صداهای شنیداری مختلف استفاده میشود تا تجربهی بصری و شنیداری برای بینندگان ایجاد شود. این سبک در فیلمهایی مانند “مردان تاریکی” (Dark City) و “ششمین حس” (The Sixth Sense) به کار رفته است.
در کل، ضدپیرنگ یک سبک روایی است که بر خلاف شاهپیرنگ و خردهپیرنگ، بیشتر بر تجربیات شخصی شخصیتها و روایت داستان از زوایای مختلف تمرکز دارد. این سبک به دلیل پیچیدگی و غیرخطی بودن داستان، ممکن است برای برخی از بینندگان چالش برانگیز باشد.
خردهپیرنگ و ضدپیرنگ، هر دو ارتباطی با شاهپیرنگ دارند. هر دو واکنشی در برابر پیرنگ کلاسیکاند. خردهپیرنگ به چهار خصوصیت شاهپیرنگ و ضدپیرنگ به سه خصوصیت آن واکنش نشان میدهد.
تفاوتهای ظاهری در مثلث داستان (مثلث پیرنگ):

شاهپیرنگ دارای ۷ ویژگی بارز است که خردهپیرنگ ۴ تا و ضدپیرنگ ۳ تای آن را تقلیل میدهد یا نقض میکند.
۱–پایان بسته در مقابل پایان باز (شاهپیرنگ در برابر خردهپیرنگ):
شاهپیرنگ به تمام سوالات و عواطف برانگیختهشدهی مخاطب در پایان فیلم پاسخ میدهد و بیینده کاملا ارضاشده و تام و کامل از سینما بیرون میرود.
در عوض خردهپیرنگ بیشتر پرسشها و عواطف را پاسخ میدهد، اما پاسخ تعداد کمی را به عهدهی مخاطب میگذارد. البته نه اینکه فیلم پادرهوا رها شود، بلکه تاحدودی پاسخها را برای مخاطب محدود میکند.
پاسخ به سوالات (افکار) و عواطف برانگیختهشده (احساسات) در نقطهی اوج داستان داده میشود. شاهپیرنگ به تمامی و خردهپیرنگ اکثر آنها را پاسخ میدهد.
مثلا فیلمی مثل دربارهی الی پایانی باز دارد. چون سوال اصلی فیلم، اینکه چه بر سر الی آمده است، بدونپاسخ میماند؛ اما در پایان متری ششونیم به سوال فیلم که عاقبت ناصر چه خواهد شد، جواب داده میشود.
۲–کشمکش بیرونی در مقابل کشمکش درونی (شاهپیرنگ در برابر خردهپیرنگ):
هر دو نوع پیرنگ، کشمکش درونی و بیرونی را دارند؛ اما در پیرنگ کلاسیک یا شاهپیرنگ هر چند شخصیت با خودش نیز در کشمکش است ولی تاکید روی کشمکش شخصیت با دیگر شخصیتها، جامعه و طبیعت است (کشمکش بیرونی)؛ و در خردهپیرنگ یا مینیمالیسم گرچه شخصیت با بیرون از خود یعنی جامعه و دیگر شخصیتها و طبیعت نیز کشمکش دارد، ولی تاکید روی کشمکش شخصیت با خود – بهصورت خودآگاه یا ناخوداگاه- (کشمکش درونی) است.
مثلا در داستان جنایت و مکافات، کشمکش بیرونی پررنگی بین راسکولنیکوف و کاراگاه وجود دارد و همینطور کشمکش پررنگ دیگری که راسکولنیکوف با جامعه دارد یا کشمکشی که با همسایهی معشوقهاش دارد. یا کشمکش راسکولنیکوف با زن صاحبخانهاش. اینهاست که به داستان عرض میدهد. اینها برای داستان گوشت میآورد و از لاغری رهایش میکند. اما آن چیزی که داستایفسکی روی آن انگشت میگذارد، کشمکش راسکولنیکوف با خودش است. اینکه به قتل دو نفر اعتراف کند یا نه؟ اینکه چرا خواهر زن رباخوار را کشته، چون زن رباخوار از نظر او مهدورالدم است، اما کشتن خواهرش است که او را عذاب میدهد. اینکه اگر کاراگاه به راز او پی ببرد چه؟ اگر کسی جای طلاها را پیدا کند چه؟ با معشوقهاش که دختری است روسپی چه کند؟ اگر گیر بیفتد چه بر سر دختر میآید و دهها سوال دیگر.
۳–قهرمان منفرد در مقابل تعدد قهرمان (شاهپیرنگ در برابر خردهپیرنگ):
سومین تفاوت خردهپیرنگ با شاهپیرنگ بر سر تعداد قهرمانها یا شخصیتهای اصلی است.
در شاهپیرنگ یک داستانِ واحد و یکه داریم. بنابراین تنها یک قهرمان داریم و دوربین همه جا قهرمان اصلی را دنبال میکند.
اما در خردهپیرنگ، داستان به چند داستان کوچکتر شبیه پیرنگ فرعی تقسیم میشود که هر یک قهرمانی مختص خود دارند. این داستانها چندپیرنگی هستند و از سال ۱۹۸۰ رواج یافتند. فیلمهای بابل، زندگی سگی و پالپ فیکشن چندپیرنگیاند.
مثلا فیلم بابل چند داستان فرعی را به موازات هم دنبال میکند. داستان بردپیت و زنش که تصادفاً و به طرز عجیبی توسط یک پسربچه کشته میشود، داستان آن دختر والیبالیست ژاپنی، داستان بنسیو دلتورو و داستان بچهها در مرز مکزیک و آمریکا. هر یک از این داستانها یا پیرنگهای فرعی برای خود قهرمان یا شخصیتی اصلی دارند.
اما فیلمی مثل بینستارهای یا اینتراستلار یک شخصیت مرکزی دارد. از اول تا آخر فیلم، به ندرت دوربین از او جدا میشود. تقریبا هر جا او هست، دوربین هم هست یا هر جا دوربین هست، او هم هست.
۴–قهرمان فعال در مقابل قهرمان منفعل (شاهپیرنگ در برابر خردهپیرنگ):
چهارمین تفاوت پیرنگ کلاسیک و مینیمالیسم بر سر فعالیت/انفعال قهرمان است.
قهرمان شاهپیرنگ فعال و پویاست. قصد و هدف دارد. هدفش را آگاهانه دنبال میکند و در این راه دچار تحول میشود. او در برخورد مستقیم با دنیای بیرون از خودش قرار میگیرد. نمونه بارز آن سینمای وسترن کلاسیک است.
در عوض در خردهپیرنگ قهرمان نه تماماً سست و بیکاره، بلکه منفعل و واکنشگر است. او هدفش را در درون خود دنبال میکند.
انفعال قهرمان خردهپیرنگ قابل جبران است. اما چطور؟
این کار را میتوان با قرار دادن یک کشمکش شدید درونی برای قهرمان یا قرار دادن او در میان تعداد زیادی حوادث دراماتیک (فیلمهای چندپیرنگی) جبران کرد.
معمولاً قهرمان کودک، یا بیمار یا ناتوان از نظر کنشِ بیرونی ضعیف است. مثلاً در فیلمی مثل آبی بیکران، خاویر باردام تقریبا تمام مدت فیلم روی تخت خوابیده و به زحمت میتواند صحبت کند. اما موضوع اصلی کشمکش درونی و افکار اوست که در دیالوگهای بین او و همسرش پدیدار میشود.
۵–زمان خطی در مقابل زمان غیرخطی (شاهپیرنگ در برابر ضدپیرنگ):
اولین تفاوت شاهپیرنگ با ضدپیرنگ در خطی/غیرخطی بودن داستان است.
شاهپیرنگ از زمانی شروع میشود، اتفاقاتی میافتد و در زمانی دیگر پایان مییابد. در این میان ممکن است فلاشبک یا فلاشفوروارد هم داشته باشیم، اما خط سیر زمانی کاملا قابل تشخیص است.
اما ضدپیرنگ بهصورت فصلفصل و تکهتکه است. به شکلی نامنظم در زمان پسوپیش میشود و تداوم زمانی را آنقدر تار و مبهم میکند که تشخیص خط سیر زمانی و تقدم و تأخر اتفاقات برای بیننده بسیار مشکل است.
گودار میگوید:
در زیباییشناسی من فیلم باید شروع و میانه و پایان داشته باشد… اما لزوماً نه با همین ترتیب.
زمان غیرخطی در ادبیات بیشتر در داستانهای جریان سیال ذهن دیده میشود مثل داستانهای جویس، فاکنر و ویرجینیا وولف.
در سینما فیلمی مثل زمان نامساعد دارای پیرنگی غیرخطی است. ابتدا داستان بهصورت کلاسیک از شروع اتفاقات آغاز میشود، اما در لابهلای آن به اتفاقات میانه و پایان داستان فلشفوروارد میشود. بعد سر از میانه داستان در میآوریم و در پایان به شروع داستان برمیگردیم. یعنی یک خط سیر دایرهای.
۶–علیت در مقابل تصادف (شاهپیرنگ در برابر ضدپیرنگ):
دومین تفاوت شاهپیرنگ با ضدپیرنگ در علتمندی اتفاقات داستان است.
ساختمان شاهپیرنگ از روابط علت و معلولی تشکیل شده است. هر اتفاقی معلولِ اتفاق قبلی و علتِ اتفاق بعدی است. به این ترتیب شاهپیرنگ در پی دادن معنا و همبستگی به هستی است. در شاهپیرنگ میتوان تصادف آورد، منتها در آغاز داستان، یعنی تصادف در داستان گره به وجود میآورد. اما نمیتواند در ادامه یا مخصوصاً در پایان تصادف آورد و به نوعی گره را با آن باز کرد.
در مقابل ضدپیرنگ دنبال تصادف است. حوادث داستان هیچ معنایی ندارند و به این ترتیب ضدپیرنگ در پی اطلاق پوچی، بیمعنایی، ازهمگسیختگی و ناپیوستگی به هستی است. در ضدپیرنگ تصادف میتواند در تمام قسمتهای داستان بیاید و از این بابت محدودیتی ندارد.
۷–واقعیت پایدار در مقابل واقعیت ناپایدار (شاهپیرنگ در برابر ضدپیرنگ):
داستان استعارهای از زندگی است و ما را به ورای واقعیت میبرد و ریشهها (حقیقت) را نشانه میرود. هر داستانی قوانین و واقعیت خاص خود را دارد و اشتباه است اگر برای سنجش واقعیت فیلمها از واقعیت دنیای بیرون از فیلم استفاده کنیم.
شاهپیرنگ به واقعیت و قراردادی که از اول فیلم با خواننده میبندد وفادار است. واقعیتی که همان واقعیت بیرونی نیست و مربوط به همین فیلم خاص است.
مثلاً ژانر فانتزی با آنکه بسیار با واقعیت بیرونی فاصله دارد، اما به واقعیت درونی خود فیلم کاملاً وفادار است و تخطی از آن به منزلهی ایراد فیلم است. اصطلاحاً میگوییم شاهپیرنگ دارای واقعیت پایدار است. ژانر فانتزی وفادارترین ژانر به واقعیت داستانی است.
مثلاً در فیلمی مثل ارباب حلقهها با آنکه همه چیز ساختگی است، اما اگر بیننده در دست یکی از شخصیتها تفنگ یا موبایل ببیند یا او را سوار دوچرخه یا ماشین مشاهده کند، دادش درمیآید.
اما در ضدپیرنگ وضع فرق میکند. هر تکهای از فیلم میتواند واقعیت و قوانین مختص خود را داشته باشد و کسی نیست که به آن خرده بگیرد. این نوع فیلمها دارای واقعیت ناپایدارند. با این کار، ضدپیرنگ نوعی پوچی و بیمعنایی را به زندگی نسبت میدهد. در فیلم ضدپیرنگ میتوان دنیایی مثل ارباب حلقهها ساخت اما میتوان در دست شخصیتها تفنگ یا گوشی موبایل یا هر مظهر تکنولوژی قرار داد. بیننده هم هیچ شکایتی نخواهد کرد، چون میداند به دیدن چه نوع فیلمی آمده است.
در فیلمهای ضدپیرنگ، تنها قانون بیقانونی است.
فیلمهای ضدپیرنگ با واقعیت ناپایدار نیز استعارهای از زندگیاند، اما نه آنگونه که هست، بلکه آنطور که فیلمساز تصور میکند. در واقع فیلم نمود «من» فیلمساز است. این نوع فیلمها بیشتر به ساختارهای تعلیمی و اندیشهگرا نزدیکند.
معمولا هیچ فیلمی به تمامی به یکی از سه راس مثلث تعلق ندارد، بلکه هر فیلمی روی یکی از سه ضلع مثلث قرار میگیرد. یعنی ممکن است خصوصیاتی از شاهپیرنگ و ویژگیهایی از ضدپیرنگ داشته باشد یا معجونی از شاهپیرنگ و خردهپیرنگ باشد.
تغییر در برابر ایستایی (با/بی پیرنگ):
فیلمهای بالای قاعدهی مثلث در انتها تغییر را نشان میدهند.
در بعضی فیلمهای خردهپیرنگ مثل شوهران، این تغییر ممکن است کاملا نامرئی باشد چون در عمیقترین لایههای کشمکش درونی شکل میگیرد.
و در بعضی فیلمهای ضدپیرنگ مثل مانتی پیتون و جام مقدس این تغییر به یک شوخی بزرگ تبدیل میشود.
اما در هر صورت هر سه نوع فیلمِ دارای پیرنگ، قوس داستان یا زندگی، تغییری _مثبت یا منفی_ دارد.
فیلمهای بدون پیرنگ:
تحت قاعدهی مثلث، یک مستطیل در نظر میگیریم که به فیلمهای ایستا مربوط میشود. این فیلمها دارای حرکت قوسی نیستند و شخصیتها در ابتدا و انتهای داستان همانند یک بار ارزشی هستند. فیلمهای بدون پیرنگ به نوعی توصیفی هستند؛ توصیف واقعنمایی یا پوچی. این فیلمها درسآموز و تاثیرگذار هستند و دارای ساختار بلاغی یا صوری هستند، اما داستانی روایت نمیکنند. آنها خارج از مثلث داستان قرار میگیرند و مربوط به حوزهی کلی روایت هستند. در فیلمهای بدون پیرنگ، هر چند چیزی تغییر نمیکند، اما مخاطب در درون به نگرشی عمیق میرسد و حتی در درونش چیزی تغییر میکند. فیلمهایی چون “مذکر مؤنث”، “سال گذشته در مارین باد”، “جذابیت پنهان بورژوازی”، “قطار سریعالسیر اروپا” و “چهره” بدون پیرنگ هستند. فیلمهای بدون پیرنگ، مانند فیلمهای ضدپیرنگ، دارای ساختار دایرهای هستند.